آخی چقد دلم برا نوشتن تنگ شده بود!
این 9 ماه برام اندازه یه عمر گذشت !
ولی خوشحالم که گذشت بیشتر از این خوشحالم که از تلاش هایی که کردم نتیجه گرفتم!
وقتی می خوام بنویسم ناخودآگا ه یاد خاطراتی که با این وبلاگ داشتم میفتم ! ولی گذشته ها گذشته!
اخبار تلویزیون ووو که گوش می کنم یاد این سریال های ابکی شون میافتم و بیشتر برای خودم و برای مملکتم متاسف میشم
تا کی میشه این طوری ادامه داد!
“چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد؟” کتابی که دو سال پیش یه دوست بهم هدیه کرد بعداز دوسال بالاخره خوندمش فقط دو ساعت طول کشید من که فک می کنم مث شخصیتت هاو باشم، شاید کمی دیر ولی بالاخره برای پیدا کردن پنیرم جابه جا شدم.
"سریع ترین راه برای تغییر کردن این است که به اشتباهات و حماقت های خود بخندید،به این ترتیب به راحتی می توانید به حرکت خود ادامه دهید."
سبز باشید!
علت شکست مردم این است که حاضر نیستند سختیها ومشکلات را برای رسیدن به هدف
و آرزوها یشان متحمل بشوند
(شاید هم هدفی ندارند که بخواهند برای رسیدن به آن دچار رنج و مشکلی شوند)
بسیاری هم عادت کرده اند در مسیر هایی گام بردارندکه سهل و اسان است و می خواهند بدون دردسر و تحمل مشکلات و بدون سعی و تلاش وافر به مطلوبشان دست پیداکنند
دومین علت عادات ماست که تحت هر شرایطی ملزم به رعایت آن هستیم
وحاضر نیستیم عادات خوب را تقویت و عادات بد که موجب عدم پیشرفت ماست ترک کنیم
حتی اگر این عادت ما را به شکست و ناکامی سوق دهد، ناخودآگاه می کوشیم تا با آنچه برای ما آشناست و به آن عادت کرده ایم چه خوب، چه بدسازگار و هماهنگ شویم
امرسن می گوید:
چسبیدن به رفتار و گفتار نکوهیده خویش و امتناع از تصحیح مسیر و هرگونه تغییر ثمر بخش احمقانه ترین نوع سازگاری است.
این حالت یعنی محدود کردن خود در چار دیواری امن و راحت که بقول سهراب نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
افراد خوش نشین، عافیت طلب هرگز راضی نمی شوند خطر کنند و در مسیر های ناشناخته گام بگذارند
امرسن می گوید:
اگراندیشه بکاری، عمل می دروی
اگر عمل بکاری، عادت درو می کنی
اگر عادت بیفشانی، شخصیت به بار می آوری
اگر شخصیت بکاری، سرنوشت خودرابرداشت می کنی
ادفورمن می گوید:
عادتهای بد به آسانی شکل می گیرند اما زندگی با آن به غایت دشوار است
حال آنکه عادتهای خوب به سختی تثبیت می شود اما زندگی با آن سهل و آسان است

هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :
نخست ، وقتي ديدمش که به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.
دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، مي پريد.
سوم ، آن گاه که ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
چهارم ، آن گاه که گناهي مرتکب شد و با بادآوري اين که ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آن گاه که از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شکيبايي اش را ناشي از توانايي دانست.
ششم ، آن گاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد ، حال آن که يکي از نقاب هاي خودش بود.
هفتم ، آن گاه که آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.

"من نمي دانم چه مي خواهم اما مي دانم چه نمي خواهم (جولي جانسون)"
"من خدا رو قبول ندارم ولی خیلی ازش می ترسم"
"همزمان میشه عاشق چند نفر بود و به هیچکدوم خیانت نکرد"
امشب بلندترین شب ساله! نمی دونم چرا بهش می گن یلدا اصلاً هم دوست ندارم بدونم . مهم اینکه یه همچین شبی هس که ما می تونیم دور هم جمع شیم و خوشحال باشیم هر چند با گذشت سال ها کم رنگ شدن رابطه ها رو میشه حس کرد! اما هنوز دوست داشتنی ! پدر بزرگ و مادر بزرگی که با نگاه کردن به نوه هاشون لذت می برن و با همون یه لبخند کوچولو یه دنیا اعتماد به نفس بهت می دن! نمی دونم چرا امشب دلم واسه خدام تنگ شده خیلی وقته صداش نکردم نمی دونم هست یا نه اما دوست دارم باشه خیلی بهش نیاز دارم!
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم شطح و طامات به بازار خرافات بریم
خوشا پر كشيدن،
خوشا رهايي،
خوشا اگر نه رها زيستن مردن به،
رهايي....،
آه ....!
اين پرنده، در اين قفس تنگ
نميخواند.
احمد شاملو